پیدای پنهان

آخرین مطالب

  • ۳۱ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۴۳ Unknown
  • ۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۱۴ Unknown
  • ۱۵ آبان ۹۱ ، ۱۸:۴۸ فقر

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

 

 

ونوعی از نشانه های ان حضرت علامت امامت است به طور کلی هر کس امام باشد باید دارای این خصوصیات باشد دارای این خصوصیات باشد که نشانه وعلامت امامت اوست این علامات در اخبار متعدد ذکر شده و اکثر ان اخبار در جلد هفتم بحارالانوار باب جامع در صفات امام و شرائط او ص 200 مسطور است که اکثر انها از امام رضا (ع) منقول است که برخی از انها عبارتند از

:

-

متولد می شود پاک و پاکیزه

-

ختنه شده

-

چون از شکم مادر به زمین براید بر دو کف خود قرار  گیرد وصدا به شهادتین بلند کند

-

ملتحم نشود

-

چشم او بخوابد اما دل او بیدار باشد

-

از پشت سرببیند چنانچه از پیش رو ببیند

-

او را سایه نباشد

-

او را خمیازه و دهن دره نباشد

-

بول و غائط او دیده نشود ,زمین ان را ببلعد

-

بوی بول و غائط او از مشک خوشبوترباشد

-

از همه عامل تر حلیم تر عابدتر حاکم تر شجاع تر سخی تر پرهیزگارتر مهربان تر است

-

محدث باشد یعنی تا هنگامی که از دنیا برود ملائکه با او حدیث گویند

-

مستجاب الدعوه باشد یعنی حتی اگر بر سنگی دعا کند از وسط به دو نیم شود

-

سلاح وشمشیر پیامبر یعنی ذوالفقار نزد او باشد

-

زره پیامبر بر تن او راست اید و چون دیگری بپوشد خواه بلند خواه کوتاه قدر یک وجب بلند اید

-

مصحف فاطمه نزد او باشد

-

جامعه نزد او باشد و ان صحیفه ای ست که طولش هفتاد ذراع است و در وی انچه بنی ادم محتاج است مضبوط است

-

جعفر اکبر و جعفر اصغر نزد او باشد یکی پوست قوچ و دیگری پوست بز است که همه علوم در این دو است حتی دیه خراشی که بر صورت و پوست می افتد حتی خراش تمام پوست و نصف پوست و ثلث پوست

-

نزد او صحیفه ای است که در وی اسامی شیعیان او تا روز قیامت نوشته شده

-بر بازوی راستش این دو ایه نوشته شده :

(

جاء الحق و زهق باطل ان الباطل کان زهوقا) (وتمت کلمه ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماته و هو سمیع العلیم)

(

برگرفته از کتاب مهدی منتظر)

در روزهای بعد مطالبی را از ابزارهای امام که از امامهای دیگر به ایشان رسیده قرار خواهم داد حتما ان را بخوانید

سید علی حسینی
۱۶ آذر ۸۵ ، ۱۷:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

 

ولادت حضرت حجة بن الحسن العسکرى، صاحب الزمان (عج)


- پیشواى دوازدهم شیعیان جهان، حضرت مهدى، صاحب الزمان- ارواحنا فداه- در شب نیمه شعبان سال 255 هجرى، از صلب امامان بزرگوار و معصوم و از دامان مادرى گرانقدر به نام "نرجس" دیده به جهان گشودند و عالم را به نور قدوم خویش منور کردند .
نام و کنیه آن حضرت، نام و کنیه رسول خدا، حضرت ابوالقاسم، محمد (ص) است و از القاب مبارکشان، "مهدى"، "بقیة الله"، "خلف صالح"، "حجت"، "قائم" و "منتظر" مى باشد
.
مادر آن حضرت، کنیزى رومى بود که به اسارت درآمده بود
.
ایشان توسط امام هادى (ع) خریدارى شدند و به بیت امامت راه یافتند
.
در کیفیت ازدواج آن بانوى مطهره با حضرت امام حسن عسکرى (ع) در روایات شیعه از زبان شخصى به نام"بشر بن سلیمان" که از شیعیان امام هادى و امام عسکرى (علیهماالسلام) به شمار مى رفت، چنین آمده است: خادم امام على النقى (ع) که "کافور" نام داشت، نزد من آمد و از طرف آن حضرت مرا طلبید
.
چون نزد امام رفتم، حضرت فرمودند: "تو از فرزندان انصار هستى (بشر بن سلیمان از نوادگان ابو ایوب انصارى، صحابى رسول خدا (ص) بود) و ولایت و محبت ما اهل بیت، از زمان رسول خدا تا به حال در میان شما بوده است و همواره به شما اعتماد داشته ایم
.
من تو را به فضیلتى مشرف مى گردانم که به وسیله آن، بر سایر شیعیان برترى یابى و با تو از اسرار دیگرى خواهم گفت و تو را براى خرید کنیزى خواهم فرستاد
.
" سپس حضرت نامه اى به خط رومى نوشتند و آن را مهر نمودند و به همراه کیسه اى که در آن 220 سکه بود به من دادند و فرمودند: "این نامه و کیسه زر را بگیر و به طرف بغداد حرکت کن و بر سر جسر (پل) بغداد حاضر شو، وقتى کشتیهاى اسرا به ساحل رسید، کنیزانى را در آن کشتیها خواهى دید که مشتریان، براى خرید آنها اجتماع کرده اند
.
تو از دور مراقب برده فروشى که "عمرو بن زید" نام دارد باش
.
او کنیزى را به مشتریان نشان خواهد داد که این اوصاف را دارد (و صفاتش را براى بشر بن سلیمان ذکر فرمودند
) .
آن کنیز مانع نگاه کردن و دست زدن مشتریان به خودش خواهد شد و به زبان رومى سخنى خواهد گفت که معنایش این است: "اى واى که پرده عفتم دریده شد!" او مشتریان خود را رد مى کند تا آنجا که صاحبش به او خواهد گفت: "من در مورد تو چه کنم که به هیچ یک از مشتریان راضى نمى شوى و چاره اى هم جز فروختن تو ندارم؟" و کنیزک خواهد گفت: "عجله نکن!" در این هنگام، تو نزد صاحب کنیز برو و نامه را به کنیز بده و اگر راضى شد، او را خریدارى کن!" (بشربن سلیمان گوید:) من به بغداد رفتم و تمام وقایع، به همان ترتیبى که امام فرموده بودند اتفاق افتاد
.
کنیز نامه مرا خواند و بسیار گریست و صاحبش را سوگند داد که او را به من بفروشد و تهدید کرد که در غیر این صورت خود را خواهد کشت
.
من او را از صاحبش خریدم و کنیز با خوشحالى تمام با من به حجره اى که در بغداد گرفته بودم آمد
.
او نامه امام را مى بوسید و بر بدن خود مى مالید
.
من به او گفتم: "نامه اى را که صاحبش را نمى شناسى، چگونه مى بویى و به خود مى مالى؟" او گفت: "تو نسبت به مقام فرزندان و اوصیاى پیامبران عاجز و کم معرفتى! گوش کن تا احوالم را برایت شرح دهم: من "ملیکه" دختر قیصر روم هستم و مادرم از نوادگان وصى حضرت عیسى، یعنى "شمعون الصفا" است
.
سیزده ساله بودم که پدرم خواست مرا به عقد پسر برادر خود درآورد
.
بدین منظور مجلسى آراست و تختى مرصع و جواهرنشان تهیه کرد، صلیبها را بر فراز بلندیها قرار دادند و بزرگان و امراى لشکر و کشیشان را دعوت کردند
.
پسر عمویم بر تخت نشست و آماده مراسم شد
.
همین که کشیشان انجیلها را گشودند تا مراسم را آغاز کنند، زمین لرزید و صلیبها از بلندیها افتادند، پایه هاى تخت ویران شد و پسر عمویم بیهوش بر زمین افتاد
.
کشیشها این حادثه را به فال بد گرفتند و به پدرم گفتند: این اتفاق دلیلى است بر اینکه دین مسیح بزودى زایل خواهد شد، ما را از انجام این کار معاف کن! اما پدرم که گمان مى کرد این واقعه از نحوست پسر عمویم بوده است، دستور داد دوباره مجلس را آراستند و خواست مرا به عقد برادر آن پسر عمویم درآورد، ولى باز همان حادثه عجیب اتفاق افتاد
.
کسى سر این واقعه را نمى فهمید
.
شب هنگام به بستر رفتم و خوابیدم
.
در عالم رؤیا دیدم حضرت مسیح و وصى آن حضرت (شمعون الصفا) و عده اى از حواریون در کاخ جمع شده اند و منبرى از نور که به طرف آسمان بلند بود نصب کرده اند
.
سپس رسول خدا، حضرت محمد (ص) با وصى و دامادش على بن ابى طالب (ع) و جمعى از امامان و فرزندان بزرگوارش به قصر آمدند
.
در این هنگام، حضرت مسیح به استقبال خاتم الأنبیاء (ص) شتافت و دستهایش را بر گردن آن حضرت انداخت
.
رسول خدا (ص) فرمود: یا روح الله! ما آمده ایم که "ملیکه" فرزند وصى شمعون را براى این فرزند خواستگارى کنیم
.
و به فرزند صاحب این نامه، یعنى امام حسن عسکرى (ع) اشاره کردند
.
حضرت مسیح (ع) به شمعون فرمود: فرزند خود را به ازدواج آل محمد درآور که شرف هر دو جهان به تو روى آورده است! پس شمعون رضایت داد
.
همه بر آن منبر بالا رفتند و رسول خدا (ص) خطبه اى خواند و با حضرت مسیح (ع) مرا به عقد حسن عسکرى درآوردند و رسول خدا و حواریون بر این ازدواج گواهى دادند
.
سپس از خواب بیدار شدم
.
پس از بیدارى، از ترس جانم، این خواب را مخفى کردم و از شدت علاقه اى که نسبت به حسن عسکرى (ع) داشتم - و هر روز نیز بیشتر مى شد - نسبت به خوردن و آشامیدن بى میل شدم و هر روز لاغرتر مى شدم و طبیبان نمى توانستند مرا مداوا کنند
.
پدرم که از معالجه من ناامید شده بود، به من گفت: دخترم! آیا آرزویى دارى تا در این دنیا آن را برآورده سازم؟ من گفتم: اگر اسراى مسلمان را آزاد کنى، شاید حضرت مسیح و مادرش مرا شفا دهند! پدرم به خواسته من عمل کرد و گروهى از اسراى مسلمان را آزاد کرد
.
من نیز اندکى به غذا تمایل نشان دادم
.
این سبب شد پدرم خوشحال شود و از آن به بعد نسبت به بقیه اسراى مسلمان خوشرفتارى کرد
.
پس از چهارده شب، در خواب دیدم که فاطمه زهرا (س) به دیدن من آمده اند، در حالى که حضرت مریم با هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمتش بودند
.
حضرت مریم به من فرمود: این زن، بهترین زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسکرى است
.
من در خواب گریستم و گفتم: فرزندت به من جفا مى کند و به دیدنم نمى آید! فاطمه زهرا فرمود: چگونه فرزندم به دیدنت بیاید در حالى که تو براى خدا شریک قرار داده اى و به مذهب مسیح گرایش دارى، ولى مریم، دختر عمران از دین تو به سوى خدا بیزارى مى جوید! اگر مى خواهى حق تعالى و مریم از تو خشنود شوند و فرزندم به دیدارت بیاید، بگو: أشهد أن لا إله الا الله و أن محمدا رسول الله! من در خواب، این دو جمله را گفتم
.
آنگاه فاطمه زهرا (ص) مرا به سینه خود چسبانید و دلدارى داد و فرمود: اکنون منتظر دیدار فرزندم باش! من او را به سوى تو خواهم فرستاد
.
بعد از آن واقعه، آن حضرت هر شب در عالم خواب به دیدارم مى آمدند
.
شبى در عالم خواب به من فرمودند: در فلان روز، جدت لشکرى به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد
.
تو خود را پنهانى در میان کنیزان و خدمتکاران داخل کن و از فلان راه برو و با لشکر همراه شو! من این کار را کردم و همراه لشکر به راه افتادم و در جنگ به اسارت مسلمانان درآمدم
.
" (بشربن سلیمان گوید:) من از آن کنیز پرسیدم: "تو که اهل روم هستى، چطور به زبان عربى صحبت مى کنى؟" او پاسخ داد: "جدم به من بسیار علاقه داشت و به زنى که به زبان عربى آشنایى کامل داشت، دستور داده بود که هر صبح و شب به من عربى بیاموزد و من توانستم عربى را کاملا فرا گیرم
.
" بشربن سلمان، ملیکه را خدمت امام على النقى (ع) برد
.
حضرت هادى (ع) به او فرمود: - حق، سبحانه و تعالى، چگونه عزت اسلام و مذلت دین نصارى و شرف محمد و اولادش را به تو نشان داد؟ - یابن رسول الله! چیزى را که شما بهتر مى دانید، چگونه بیان کنم؟ - مى خواهم تو را گرامى بدارم
.
از این دو چیز، کدام را مى خواهى: ده هزار دینار به تو بدهم یا تو را به شرف ابدى بشارت بدهم؟ - من شرف ابدى را مى خواهم، نه مال را
.
- پس بشارت باد تو را به فرزندى که پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمین را پس از آنکه از ظلم و ستم پر شده است، مملو از عدل و داد کند! - پدر این فرزند چه کسى خواهد بود؟ - همان کسى که رسول خدا برایت خواستگارى کرد
.
حضرت مسیح و وصى او تو را به عقد چه کسى درآوردند؟ - به عقد فرزندت (امام) حسن عسکرى
.
- آیا او را مى شناسى؟ - از آن شبى که به دست بهترین زنان (فاطمه زهرا سلام الله علیها)، مسلمان شده ام، هر شب به دیدارم مى آید
.
آنگاه امام هادى (ع) خواهرشان حکیمه خاتون را طلبیدند و نرجس را به او معرفى نمودند و به او دستور دادند واجبات و سنتهاى اسلام را به او بیاموزد
.
بى گمان این افتخار براى نرجس خاتون، از آن جهت بود که ایشان حتى در دربار روم پاک مى زیستند و مقام انسانى خود را به رذایل دنیوى نیالوده بودند و چگونگى راه یافتن آن بانوى مطهره به خانه وحى و امامت، از مصادیق بارز کلام حق تعالى است که مى فرماید: "و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل على الله فهو حسبه إن الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شى ء قدرا: هر کس نسبت به خداوند تقوى و پرهیزکارى پیشه کند، خداوند براى او راه گریزى در مشکلات قرار خواهد داد و از جایى که او گمانش را نمى کند به او روزى خواهد داد و هر کس فقط بر خدا توکل کند، او برایش کافى است
.
بدرستى که خداوند امرش را به انجام مى رساند
.
او براى هر چیزى اندازه و مقدار مشخصى قرار داده است
" .
(سوره "طلاق"، آیه 2( در سال 254 هجرى قمرى، امام هادى (ع) به شهادت رسیدند و امام حسن عسکرى (ع) سرپرستى شیعه را به عهده گرفتند
.
عمه آن حضرت، حکیمه خاتون، همواره در خدمت ایشان و همسر گرامیش (نرجس خاتون) بودند تا آنکه شبى امام عسکرى (ع) به حکیمه فرمودند: "عمه! امشب نزد ما باش که فرزندى متولد خواهد شد که خداوند به وسیله او زمین مرده را با علم و ایمان و هدایت زنده مى کند
.
" حکیمه عرض کرد: "فرزند از چه کسى متولد مى شود؟ من که در نرجس اثر حمل نمى بینم!" امام فرمودند: "از نرجس متولد مى شود، نه از دیگرى
.
" و فرمودند: "هنگام صبح، اثر حمل بر او آشکار خواهد شد
.
مثل او، مثل مادر موسى است که تا هنگام ولادت، اثر حمل بر او آشکار نبود و احدى از حمل او اطلاع نداشت، زیرا فرعون، شکم زنان حامله را مى شکافت تا موسى را بیابد
.
این فرزند نیز از این جهت شبیه موسى است
.
" خلفاى عباسى که مى دانستند دوازدهمین جانشین رسول خدا (ص)، قائم به حق و نابودکننده بساط ظالمان خواهد بود، به وسیله جاسوسان درصدد کسب خبر بودند و همواره مترصد اینکه هر گاه فرزندى از امام عسکرى (ع) به دنیا آمد، او را به قتل برسانند
.
از این رو اراده قادر حکیم بر این تعلق گرفت که ولادت امام زمان (ع) بصورت غیر عادى باشد تا دستگاه حاکمه بر این مطلب واقف نشود




.
حکیمه خاتون همواره مراقب نرجس بود تا آنکه نزدیک طلوع فجر نیمه شعبان سال 255 هجرى، اثر حمل بر آن بانوى مطهر آشکار شد
.
امام حسن عسکرى (ع) به حکیمه خاتون فرمودند: "بر نرجس سوره قدر را بخوان!" او این سوره مبارکه را بر نرجس تلاوت کرد که ناگهان نرجس از دیدگان حکیمه غایب شد، گویا پرده اى بین آنان حائل شده است
.
حکیمه سراسیمه خدمت امام آمد
.
امام فرمودند: "عمه! برگرد که او را در جاى خودش خواهى دید!" حکیمه در حالى نزد نرجس بازگشت که امام عصر، مهدى موعود (عج) متولد شده بودند و در حالى که رو به قبله به سجده افتاده بودند، انگشتان سبابه را به طرف آسمان بلند کرده، مى فرمودند: "أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له و أن جدى رسول الله و أن أبى أمیرالمؤمنین وصى رسول الله؟
.
سپس نام همه امامان را بردند تا به خودشان رسیدند و فرمودند:" اللهم أنجز لى وعدى و أتمم لى أمرى و ثبت وطأتى و املأ الأرض بى عدلا و قسطا: خداوندا وعده اى را که به من داده اى عملى ساز و امر مرا کامل کن و قدمهایم را استوار گردان و زمین را به وسیله من از قسط و عدل پر کن !" حکیمه خاتون، کودک را نزد امام عسکرى (ع) آورد
.
حصرت به نوزاد فرمود: "اى فرزند! به قدرت الهى سخن بگو!" حضرت صاحب الأمر (ع) پس از استعاذه، این آیه شریفه را تلاوت فرمودند: "بسم الله الرحمن الرحیم، و نرید أن نمن على الذین استضعفوا فى الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین נونمکن لهم فى الأرض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون: و اراده حتمى ما بر این تعلق گرفته است که بر مستضعفان زمین منت گذاریم و آنان را پیشوایان و وارثان قرار دهیم נ و به آنان در زمین مکنت و اقتدار بخشیم و به فرعون و هامان و لشکریان آن دو، از جانب آن مردم مستضعف، چیزى را که همواره از آن پرهیز داشتند بنمایانیم
" .
(سوره "قصص "، آیات 5 و 6( این آیات در مورد حضرت موسى (ع) نازل شده است و بر طبق راویات، از مصادیق بارز آن، حضرت حجت (ع) مى باشند
.
سخن گفتن یک طفل، گرچه مسأله اى غریب و دور از ذهن است، ولى عقلا ممکن است، همان طور که در قرآن کریم به تکلم حضرت عیسى (ع) در گهواره اشاره شده است
.
لذا به صرف نادر بودن، یا استبعاد ذهن از چنین اتفاقاتى، نمى توان آن را انکار کرد
.
حضرت حجت (ع)، موعود نبى خاتم و ائمه هدى (علیهم السلام) بودند و در روایات بسیارى که از آن بزگواران نقل شده است، به امام زمان (ع) و غیبت و قیام آن حضرت اشاره شده است
.
حضرت، پیش از قیام، داراى دو مرحله از غیبت مى باشند: مرحله اول که به "غیبت صغرى" موسوم است، از زمان ولادت آن حضرت تا سال 329 هجرى طول کشید
.
چنانکه پنچ سال ابتداى عمر حضرت، مقارن با بقیه ایام امامت پدر گرامیشان، امام حسن عسکرى (ع) بود
.
در این مدت، تنها عده قلیلى از شیعیان، موفق به دیدار آن مولود مبارک شدند و امام حسن عسکرى (ع) به آنان اعلام مى نمودند که پس از ایشان، امامت و سرپرستى شیعه به عهده این فرزند خواهد بود
.
پس از شهادت امام عسکرى (ع)، برادر آن حضرت که "جعفر" نام داشت بر در خانه نشست و مردم نزد او مى آمدند
.
از یک طرف به او تسلیت مى گفتند و از طرفى مقام امامت را به او تبریک مى گفتند
.
جعفر، مردى فاسق، شرابخوار و اهل عیش و طرب بود
.
کسانى که در جستجوى امام حقیقى بودند، بخوبى مى دانستند که او در ادعاى خودش راستگو نیست (از این رو در تاریخ از وى به عنوان "جعفر کذاب" یاد شده است
) .
هنگامى که تصمیم گرفتند بر جنازه مطهر امام عسکرى (ع) نماز گزارند، جعفر حاضر شد و خواست بر حضرت نماز بخواند
.
در این لحظه، مردم متوجه کودکى گندمگون، با موهایى پیچیده و چهره اى نورانى شدند که نزد جعفر آمد، رداى او را کشید و گفت: "اى عمو! کناربرو که من سزاوارتر از تو هستم که بر پدرم نماز بخوانم!" جعفر رنگش متغیر شد و با بهت و حیرت کنار رفت
.
آن کودک که کسى جز امام زمان (عج) نبود، بر پدر نماز خواند و آن بدن مطهر را نزدیک امام هادى (ع) دفن نمود
.

در روزهای بعد مطالبی جالب خواهم گذاشت حتما دیدن بفرمایید

سید علی حسینی
۱۳ آذر ۸۵ ، ۱۶:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر